رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی, :: 11:2 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
تمام شب را به رفتار ماکان و گفته هایش فکر کردم . چرا نسبت به من که گناهی مرتکب نشده بودم ٬ بی گذشت عمل کرده بود ؟مگر او دوازده سال پیش قلب و روح مرا به تمسخر نگرفته بود ؟ اما من او را بخشیده و دوباره عاشقش شده بودم . خدایا حالا چرا او در مورد من این طور خشک و بدون هیچ گونه لطفی قضاوت می کرد .
صبح روز بعد زودتر از همیشه به آموزشگاه رفتم . در دل خدا خدا می کردم که آقای پژوهش آمده باشد . جلو در آموزشگاه ایستادم و دوباره حرف هایی را مه باید به او می زدم پیش خود مرور کردم . با شهامت گام اول را برداشتم . در دفتر نیمه باز بود . داخل را نگریستم . موقعیت مناسب بود ٬ زیرا کسی جز او در دفتر نبود . پس به راحتی می توانستم حرف هایم را بزنم . وارد شدم .
مثل همیشه پشت میز نشسته بود و سرگرم مطالعه بود . با دیدنم از جا برخاست ٬ کتابش را بست و با خنده سلام کرد . به سردی پاسخش را دادم ! به طوری که خنده روی لب هایش محو شد .اجازه ی نشستن گرفتم و رو به رویش نشستم٬ بدون هیچ کلامی .
شروع به صحبت کرد : چه خوب ! انگار شما هم امروز زود تر آمده اید .
بله زود تر آمدم که برای همیشه با شما و تدریس در آموزشگاه خداحافظی کنم .
با تعجب مرا برانداز کرد .از این که توانسته بودم حرفم را صریح و بی پرده عنوان کنم ٬ نفس راحتی کشیدم .
چه گفتید ؟ منظورتان را متوجه نمی شوم . برای چه می خواهید از این جا بروید خانم زندی ؟
به خاطر این که خود شما خواستید .
چشمانش پر از اشک شد . سرش را به زیر افکند و به اوراقی که روی میز بود نگریست . بعد از لحظه ای سر بلند کرد و گفت : من باعث شدم ؟ چرا ؟ می دانید بودن شما در این محیط چه کمکی به ماست ؟ آمدن شما پیشرفت ما در ارتقای سطح دانش بچه ها در پایه ی اول خیلی چشمگیر بوده .
بله می دانم. ولی دیگر بس است .
خانم زندی واضح تر صحبت کنید .
آقای پژوهش من یک بار به شما گفتم که اگر می خواهید مثل دو همکار در کنار هم کار کنیم ٬ لظفا دیگر مسئله ی خواستگاری را عنوان نکنید . اما شما درک نکردید و بدون ملاحظه ی حال من و خواسته ام این مسئله را مطرح کردید . مگر به شما نگفته بودم که قصد ازدواج ندارم ؟ دیروز سرهنگ پیغامتان را به من رساند و من امروز جواب قطعی خودم را اعلام می کنم . فکر می کنم بودنم در این محیط دیگر جایز نیست . به همین دلیل آمده ام استعفا بدم .
از جا برخاست و مقابلم ایستاد : خواهش می کنم دیبا خانم این قدر سنگدل نباشید . من به شما علاقه مندم . مرا ببخشید که فرصت زیادی ندادم تا فکر کنید . اما راضی نیستم ما را برای همیشه ترک کنید .
آقای پژوهش من نیاز به فرصت ندارم . تصمیم قطعی خود را گرفته ام . از امروز دیگر در اینجا تدریس نمی کنم . نه در این جا و نه در هیچ آموزشگاه دیگری . من در این چند سالی که همراه شما بودم . تجربه های زیادی کسب کردم که واقعا از جنابعالی اما دتریس دیگر بس است . کار در خارج از خانه خاطره ی خوبی برایم نبود .
هنوز حرفم به اتمام نرسیده بود که خانم آویش و آقای سعدی به دفتر آمدند و سلام کردند . آقای پژوهش به محض ورود آنها از دفتر خارج شد . بدون این که حتی پاسخ سلامشان را بدهد . هر دو از این حالت او متعجب شدند و پرسیدند : خانم زندی برای آقای پژوهش اتفاقی افتاده که چنین برافرئوخته بودند ؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم : نمی دانم من از هیچ چیز مطلع نیستم .
بابا رجب چای آورد . آقای سعیدی و خانم اویش وقتی فهمیدند که می خواهم استعفا بدهم بسیار متاثر شدند . ساعت حدود ده بود که آقای پژوهش با چشمانی سرخ به آموزشگاه بازگشت . معلوم بود حسابی گریسته است .
من از بچه های کلاس خداحافظی کردم . آنها باور نمی کردند که از پیششان بروم ٬ به همین دلیل مرا مورد سوال های جور واجور خود قرار می دادند . اما من به خاطر این که نمی توانستم حقیقت را برایشان تعریف کنم گفتم برای مدتی عازم خارج از کشور هستم و مجبورم تدریس را کنار بگذارم .
موقع خداحافظی فرا رسیده بود . آقای پژوهش دسته ای گل رز به من تقدیم کرد . چشمانش از فرط گریه هنوز متورم بود .
وقتی سوار ماشین شدم ٬ سرش را تو آورد و گفت : دیبا خانم با این که هنوز دوستتان داشتم ٬ امیدوارم حالا که می روید ٬ مرا ببخشید . امیدوارم هر کجا که هستید خوشبخت باشید . هنوز هم گل رز را بین تمام گل ها می پسندید ؟
در حالی که دسته ی گل را روی صندلی اتومبیل قرار می دادم لبخندی زدم برای آخرین بار به چهره اش نگریستم و جلوی چشمان ناباور او همکارانم و بچه ها را ترک گفتم . تمام مسیر را به بخت بد خود گریستم . در انتهای خیابان پهلوی دسته گل رز را به بیرون پرت کردم و برای همیشه چهره ی آقای پژوهش را به دست فراموشی سپردم .
وقتی به خانه رسیدم مهتا و مادر نگرانم بودند . ماجرا را برایشان تعریف کردم و به سرعت خود را به پیانو رساندم و تمام غصه هایم را به کلید های آن منتقل کردم . مدتی طولانی برای دل خویش نواختم . هنگامی که از جاا برخاستم تمام عقده ها از دلم رخت بربسته بود و احساس سبک بالی می کردم .
شب پدر زمانی که فهمید از کار خسته شده ام حنده ای کرد و گفت : خوب است . حالا مونس تنهایی من و مادرت می شوی . اما دخترم بدان تجربه ی کار در خارج از منزل لازم بود تا بدانی زن هم می تواند پشتکار و اراده داشته باشد .
او از هیچ چیز مطلع نبود . نمی دانست از چه گریخته ام . مادر گفته بود دیبا از سر و صدای بچه ها و تدریس خسته شده است .
فصل ۴۲
یک ماه گذشت . ماکان نه به دیدار ما آمد و نه خبری از او رسید . شب ها را با غم و اندوه به صبح می رساندم . مادر و مهتا نگران حالم بودند . مهتا دائما التماس می کرد که بگذارم برود نرد ماکان و جریان را برابش بگوید ٬ اما هر بار با ممانعت من رو به رو می شد . دلم بار دیگر رخت عزا بر تن کرد . نسبت به همه کس و همه چیز بدبین شده بودم . ساعت ها می نشستم و به گذشته می اندیشیدم و به سادگی خود می خندیدم . عشق ماکان کم کم داشت می رفت و تنفر جای آن را می گرفت .
کم کم رفتارم عوض شد . مرور ایام نبودن ماکان دست به دست هم داده بود و مرا به سندگ دل ترین زن دنیا تبدیل کرده بود . حال هیچ احساسی نسبت به او نداشتم . او دوباره مرا عاشق کرده بود و به خاک سیاه نشانده بود . شاید از شکستن قلب من لذت می برد . هر زمان حرف ماکان به میان می امد آنقدر خشمگین می شدم که نمی خواستم سخنی درباره او بشنوم .
بهار رو به اتمام بود و تابستان با گرمای زیادش فرا می رسید . شبی دایی خشایار و فیروزه به دیدنمان آمدند . بعد از رفتن آنها مهتا گفت که احمد از همسرش جدا شده و به شیر از رفته و حال و روز خوبی ندارد . زنش تمام ثروتش را بالا کشیده و حالا او دست از پا دراز تر به شهر دیگری گریخته بود . دایی جان برایش خرجی می فرستاد ٬ مشروط بر این که هرگز او را نبیند .
بچه چی ؟ بچه ندارند ؟
مهتا با لبخند گفت : نه خدا جای حق نشسته است . احمد باید اینطور عذاب می کشید . صنوبر به دیدارش رفته بود . وقتی برگشت تهران آنقدر غصه ی برادرش را خورده بود که چندین هفته حالت عصبی داشت . فیروزه می گفت صنوبر تعریف کرده که یکی از فایمل حتی پدرش اگر احمد را ببیند ٬ او را نمی شناسند . آنقدر پیر و شکسته شده که شبیه مردی ۵۰ ساله شده . صنوبر گفته او سال هاست که به دام اعتیاد افتاده ٬ آنقدر که دیگر نمی تواند تن به کار بدهد و پول روزمره اش را از پدرش می گیرد .
با شنیدن سرگذشت احمد آتش خشمم نسبت به او فروکش کرد . دوست نداشتم بدبختی اش را ببینم ٬ اما می دانستم خدا هرگز طالم را نادیده نمی گیرد . آنگاه بود که خشم و کینه ام را نسبت به آن موجود بیچاره از دست دادم .
من مدتی بود که حسابم را با خودم تسویه کرده بودم . تصمیم گرفته بودم هرگز تن به ازدواج ندهم ٬ حتی اگر بار دبگر ماکان مرا دوست می داشت . از این که انقدر شخصیت خود را لگدمال کرده بودم افسوس می خوردم .
صدای مادر مرا از عالم رویا بیرون کشید . دیبا جان مادر نامه داری .
با تعجب پرسیدم : از چه کسی ؟
مادر خنده ای کرد و گفت : حدس بزن .
نمی دانم مادرجان . من کسی را ندارم که برایم نامه بدهد . شما بگویید .
از طرف دوست عزیزت . ویدا .
با شنیدن نام ویدا با خوشحالی از جا برخاستم و پاکت را از مادر گرفتم . نامه را از حال و هوای خودش نوشته بود . بسیار احساس دلتنگی می کرد . اما ناچار بود به خاطر همسرو وضع شغلی اش آنجا بماند . خبر داده بود باردار است و در انتظار فرزندی است . در آخر دوباره گفته بود اگر روزی هوای آنجا را کردم او را در جریان بگذارم .
پس از خواندن نامه ی ویدا به فکری عمیق فرو رفتم . حالا که روزگارم سیاه بود و هیچ تعلق خاطری در اینجا نداشتم چرا باید عمرا را بیهوده تلف می کردم و می ماندم تا بپوسم ؟ تا کی می خواستم با پدر و مادر زندگی کنم ؟ ای کاش پدر اجازه می داد برای مدتی آزمایش به آنجا بروم . حودشان بار ها گفته بودن تصمیم ر فتن و ماندن به عهده ی خودم است . پس چرا نمی رفتم و عمری را راکد می ماندم ؟
این فکر ها انقدر مغزم قوت گرفت که تصمیم گرفتم با پدر و مادر صحبت کنم . یک روز عصر جریان را برای مهتا شرح دادم .
دلم می خواهد از ایران بروم . یعنی تصمیم گرفته ام و حتما آن را عملی می کنم .
چرا دیبا ؟ می خواهی کجا بروی ؟
می خواهم بروم فرانسه . از این جا و خاطرات جوانی ام فرار کنم . نمی خواهم عمرم را در تنهایی و انتظار تلف کنم .
مهتا در کمال ناباوری گفت : اما اینجا کسانی هستند که تو را دوست دارند و به وجود تو نیازمندند .
خنده ای کردم و گفتم : پدر و مادر برایم خیلی عزیز هستند . اما می توانی هر چند وقتی به آنها سر بزنم.
مگر منظورم فقط آقاجان و مادر است ؟
پس چه کسی را می گویی ؟
دیبا ماکان هم تو را دوست دارد پس او چه می شود ؟
ماکان برایم مرده است . همانطور که من برای او مرده ام . اصلا به خاطر این می روم که برای همیشه او را فراموش کنم . مهتا دیگر دلم نمی خواهد در آسمان اینجا نفس بکشم . نمی خواهم عطر نفس های ماکان فضای تنهایی ام را پر کند . زیرا او باعث مرگ قلبم شد . مهتا من خسته ام . آن قدر که از در و دیوار این خانه هم سیرم . من تحمل ندارم شب های را به روز هایم بدوزم . می خواهم بروم پی بخت خودم . بگذارید خودم بروم دنبال اهدافم و تجربه کسب کنم . من هم می توانم روی پای خودم بیاستم .
اشتباه می کنی دیبا . می دانی قلب مادر را می شکنی ؟
این چه حرفی است که می زنی ؟ مگر مادر خوشبختی من را نمی خواهد ؟ پس زمانی که من آنجا خوشم باید به خوشی من آن طرف دنیا راضی باشد .
دختر تو طوری حرف می زنی انگار قلبی در سینه نداری .
درست می گویی قلبی ندارم . تو هم اگر مثل من بار ها زخمی دست خزان شده بودی حالا چنین رفتار می کردی . درضمن ماکان هم به من گفت قلبی در سینه ندارم پس بگذارید بروم تا به همه ثابت شود که دیبا سنگدل است .
پس تصمیمت قطعی است ؟
بله قطعی قطعی .
چند روز بعد تصمیم خورد را به در اعلام کردم از حرف هایم جا خورد ٬ اما وقتی او را با دلایل خود قانع کردم ٬ دیگر هیچ نگفت و رضایت داد . در ایم میان تنها مادر بود که هر لحظه تلاش می کرد تا نظر مرا عوض کند ٬ اما هیچ فایده ای نداشت . من تصمیم خود را گرفته بودم . آخر سر مهتا و آقاجان با او صحبت کردند تا به این مسئله تن دهد .
آن روز ها پدر دنبال کار هایم بود . توسط یکی از طرف حساب هایش در پاریس آپارتمان خوب و مناسبی برایم در نظر گرفت .
روز های تابستان به پایان می رسید و کم کم زمان رفتنم نزدیک می شد . دیگر با همه کس و همه چیز ٬ با خاطرات جوانی ام و عشق بی فرجام ماکان بدرورد می گفتم .
*
*
*
ادامه دارد .
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |